چرا باید رمان بخوانیم

چرا باید کتاب رُمان و داستانی خواند

امروز ۱۵ اسفند ماه سال ۹۷، فکر کنم بیشتز از یک ماه میشه که مطلبی رو داخل وبلاگ نگذاشتم. داشتم یه مقاله در مورد روش مطالعه میخواندم که به نظرم اومد موضوع خوبیه که بعد از حدود ۱ ماه دوری از وبلاگ منتشر کنم.

برای مقدمه، تو دوران نوجوانی شروع به خواندن رمان کردم. خدا رو شکر پدرم شدیدا تشویق به مطالعه می کردند و فکر کنم اولین بار که به نمایشگاه بین المللی کتاب رفتم دبستانی بودم و بر می گرده به سال ۸۰ که به همراه پدرم به نمایشگله رفتیم و یه مجموعه ۵ جلدی فرهنگنامه علمی دانش آموز و دو تا کتاب آموزشی علمی به زبان انگلیسی برای من و برادرم خریدار کردند.

خیلی مقدمه نرم و برگردم به مطالعه رُمان، یادمه مشغول مطالعه مجموعه کتاب «قصه های سرزمین اشباح» نوشته ی نویسنده فوق العاده «دارن شان» بودم و زمان کنکورم نیز بود که پدر و اطرافیان می گفتند این کتاب های رمان و داستانی چیه میخونی و برات نون و آب نمیشه :)))) البته من دست بردار نبودم ولی خب این حرف چنان بی تاثیر هم نبود. بعد از ورود به دانشگاه کتاب های داستانی و غیر تخصصی رو تقریبا گذاشتم کنار و شاید سالی یه رمان و داستان می خواندم.

شاید بشه گفت مشغله درس و دانشگاه و کار کردن اجازه مطالعه رمان رو نیز از من گرفته بود و مطالعه ام کمتر شده بود تا این که یکی از دوستان بهم ۱۰۰ کتاب معرفی شده توسط استاد الهی قمشه ای رو معرفی کرد. اونجا بود که دیدم استاد چند تا کتاب داستانی رو به عنوان کتاب های برتر از دیدگاه خودشون معرفی کردند و تو ۱۰ تای اول نیز چند مورد کتاب داستانی دیده می شد.

همین طور در حال خواندن مطالب و مقالات استاد ملکیان هم بودم که به چندین مورد اشاره ایشان به رمان و داستان نیز برخوردم از جمله :

خدمتی که رمان می کند در اینکه من خودم را بشناسم و دیگران را بشاسم از خدمتی که فلسفه می کند به مراتب وسیع تر است.

استاد مصطفی ملکیان

خواستم فقط یه تکه متن فوق رو به اشتراک بگذارم ولی دیدم حیفه که این مطلب استاد رو نخوانید، در انتهای همین مطلب کل مطلب استاد رو گذاشتم که ازش استفاده ببرید.

خلاصه اینکه خواندن رمان یکی از بهترین مزیت هایی که داره اینه که شما را داخل یه دنیایی دیگه به یه تعداد شخصیت مختلف قرار میده، شما با افراد مختلف و طرز برخورد و دیگاه های مختاف آشنا میشید. به قولی میشه گفت شما درآن واحد در چند شخصیت مختلف می تونید زندگی کنید. یکیش که میشه زندگی خودتون و یکیش میشه زندگی جولیوس به عنوان روان شناس در کتاب درمان شوپنهاور و غیره.

این زندگی ها چقدر میتونه به آدم کمک کنه‌!!! مگر در طول زندگی خودمون در حال حاضر با چند تیپ شخصیتی در ارتباط هستیم!؟ به نظرم یکی از بزرگترین مزیت های داستان و رمان همینش هست که شما می تویند در یه عامل دیگه با یه تعداد شخصیت دیگه باشید و جهان بینی خودتون رو گسترش بدید.

مطالعه کتاب منجر به تجزیه و تحلیل های بیشتر در زندگی شما می شود و عملکرد ذهنتان رو بهبود می بخشه 🙂

بدون کتاب شما نمیتونید مرز ها زماین و فضایی را بشکافید و محدود به دنیای پیرامون خودتون هستید. هر دنیایی کلی چیز داره که بتونه به معلومات شما افزوده کنه.

دو روش مطالعه داریم، یکیشون بی استفاده است

مطالعه یه تلپاتی (اندیشه خوانی) و دور آگاهی است و کتاب یکی از قدرتمند ترین تکنولوژی های اختراع شده می باشد.

اکثر ما خواندن رو داخل مدرسه فرا گرفتیم و زمانی که یادش گرفتیم به یکی از دو دلیل زیر بود :

برای حفظ کردن یا ارزشیابی که هر جفتشون با قصد و نیت درست یا غلط بودن بوده.

وقتی که شروع به حفظ یه متنی می کنیم قصدمون فقط موفقیت در آزمونی است که از اون متن میخواهند از ما بگیرند. غیر این مورد تقریبا غیر ممکنه و اگه به غیر از دادن امتحان کل یه متن رو حفظ می کنید استثناء هستید 🙂

افرادی هستند که اگر مطلبی رو بخوانند و بعد از مدتی کل مطلب به یادشان نیاد فکر می کنند که وقتشان را هدر داده اند و چیزی دستگیرشان نشده است و از مطالعه موارد بیشتر باز می داردشان به این بهانه که چیزی از کتاب قبلی که خواندم کامل به یادم نمی آید و در نتیجه مطالعه وقت تلف کردنه !

افراد زیا دیگری هستند (مخصوصا در اینترنت) که هر مطلبی را با یک دید بحرانی و انتقادی می خوانند و کافیه تو یه متن یه عیب پیدا کنند و کل مطلب رو کنار می گارند و به هدف اصلی اون مطلب اصلا توجهی نمی کنند.

در حقیقت یه مدل دارند و اگر مطلبی مخالف مدل خودشان باشد آن را رد می کنند و کاری به پشت صحنه اون متن سیاه و سفید ندارندو کاملا سطحی نگر هستند.

در اصل زمانی که شما هنگام مطالعه صرفا دنبال این باشید که کجای مطلب درست است و کجای مطلب اشتباه، بهص ورت پیش فرض شما خودتون رو محدود کرده اید و مواردی دریافتی از کتاب رو نیز محدود کرده اید. کتابی که میتونسته چندین بعد داشته باشه را تنها به دو بعد تبدیلش کرده اید و دیگر ابعاد کتاب را از دست می دهید.

اگر شما بخواهید فقط کتاب هایی را بخوانید که ۱۰۰ درصد باهاشون موافق هستید و یا فقط کتاب هایی که می توانید آنها را به خاطر بسپارید و حفظ کنید را بخوانید، شما خیلی از گزینه ها را از دست داده اید.

مطالعه در مورد پریدن در جزییات مطلب نیست، بلکه در مورد آمیختن چشم انداز های مختلف است.

دلیل اصلی مطالعه کتاب چیست ؟؟ میخوانیم که یاد بگیریم .

شما به مطالعه یه رمان کمدی مدرن می پردازید یا مطالعه یه رمان کلاسیک روسی یا هر چیز دیگری، در هر صورت شما دارید تلاش می کنید خودتان رو در حالت مختلفی از واقعیت قرار بدهید (دارید خودتان را در یه جهان با اشخاص مختلفی تجربه می کنید) که منجر به تحلیل و فراگرفتن آنچه نوشته داره به شما میگوید می شود.

وقتی با فیلتر درست | غلط کتاب رو انتاخا می کنید، همان طور که گفته شد خودتان رو محدود کرده اید، کی گفته که در یه متن اشتباه هیچ چیزی برای یاد گرفتن وجود نداره!؟

اگر شروع به مطالعه مجدد هر کدام از کتاب هایی که قبلا خوانده اید بکنید می بینید که در زمان مطالعه مجدد چیز های بیشتری رو یاد گرفته اید، چیز هایی که د ر مطالعه دفعه اول یا قبلی بهش توجه نکگرده بودید، این دفعه براتون قابل توجه بوده و چیز بیشتری درک کرده اید.

مطالعه درست نه تنها به شما روش درست زندگی کردن را یاد می دهد بلکه روش درست دیدن را یاد می دهد.


“A reader lives a thousand lives before he dies, said Jojen. The man who never reads lives only one.”


George R.R. Martin

متن کامل نوشته استاد مصطفی ملکیان :

خدمتی که رمان می‌کند در اینکه من خودم را بشناسم و دیگران را بشناسم از خدمتی که فلسفه می‌کند به مراتب وسیع‌تر است
دین هم مثل فلسفه بود؛ کلی‌گوئی می‌کرد اما رمان کلی‌گوئی نمی‌کند. شما در بینوایان ویکتور هوگو، ژان والژان را می‌شناسید نه یک امر عام را. ما در رمان است که می‌فهمیم چقدر هر کدام از ما دنیای منحصر به فردی هستیم. در فلسفه و دین اینگونه نیست. وقتی قرآن می‌گوید: «خلق الانسان هلوعا، اذا مسه الشر جزوعا، و اذا مسه الخیر منوعا» … این واقعیت کلی است. این اگر هم حکم درستی باشد حکم عامی است درباه انسان‌ها اما تفاوت ما را با یکدیگر نشان نمی‌دهد. ما در رمان تفاوت را می‌بینیم، می‌بینیم انسان‌ها علی‌رغم وجوه اشتراک کم‌وبیشی که با یکدیگر دارند هر کدام دنیای منحصر به فردی دارند که قابل تنظیر و نظیره‌سازی نیست. از این نظر خدمتی که رمان می‌کند در اینکه من خودم را بشناسم و دیگران را بشناسم از خدمتی که فلسفه می‌کند به مراتب وسیع‌تر است.

ما برخلاف قرص‌های آسپرین که یک میلیاردش هم از دستگاه بیرون بیاید مثل هم است، مثل هم نیستیم و اگر کسی گمان بکند ما انسان‌ها مثل هم هستیم از شناخت انسان‌ها واقعاً غافل افتاده و جهل مرکب نسبت به انسان‌ها دارد نه علم. اگر بخواهیم جهل مرکب تبدیل به علم شود باید از کلی‌گوئی‌ها بیایم و نشان بدهیم که هرانسانی سرنوشت خاص خودش را دارد در عین اینکه سرشت مشترکی هم با دیگر انسان‌ها دارد. رمان خواندن هر بار ما را با یک، دو، سه و N انسان بی‌نظیر دیگر هم مواجه می‌کند. این طور نیست که هرکسی شجاع باشد سخی هم باشد، بیا انسان شجاع بخیل نشانت بدهم، این طور هم نیست که هر کسی سخی‌ست شجاع هم هست، من سخی بزدل هم نشان می‌دهد. همه همبستگی‌هایی را که ما گمان می‌کنیم در ویژگی‌های انسانی وجود دارد بهم می‌زند و نشان می‌دهد این همبستگی‌ها توهمی است. ما فکر می‌کنیم همبستگی وجود دارد بین پولدار بودن و بی‌رحم بودن، بین فقیر بودن و متواضع بودن، بین صداقت و سخا؛ اصلاً و ابداً اینگونه نیست. همبستگی‌های معنادار را که ناشی از تعمیم‌های شتابزده است رمان بهم می‌زند. به نظرم نشان دادن رنگارنگی انسان‌ها فقط با رمان انجام می‌گیرد. به تعبیر عرفا «لا تکرار فی‌ التجلی» در تجلی خداوند تکرار نیست، هرگز خداوند دو انسان را شبیه به هم نیافریده، هر کدام از ما یک موجود است بی‌نظیر که تکرار نشده‌ایم و نخواهیم شد که یک دانه از ما وجود دارد، این را من نه در فلسفه می‌بینم، نه در علوم تجربی انسانی مثل روانشناسی و جامعه‌شناسی و اقتصاد و نه در عرفان، نه در انسان‌شناسی تاریخی، نه در دین و مذهب.

در شعر شما من را می‌بینید اما کسی دیگر با من نیست. منِ شاعر را می‌بینید ولی کسی دیگر با من نیست. در رمان من به عنوان یک شخصیت با شما به عنوان شخصیت دیگر رمان در دادوستدها می‌فهمیم که چقدر با هم تفاوت داریم، در عین اینکه البته در یک سلسله امور کلی که فهم آن امور کلی هم فقط به درد تعمیم‌های علوم انسانی تجربی و فلسفه می‌خورد ولی برای ما مساله‌ای را حل نمی‌کند و مشکلی را رفع نمی‌کند.

افکار خود را به اشتراک گذارید